.....عشق يعني هر چه در دل آرزوست.....
....عشق يعني يك تبسم يك نگاه....
....عشق يعني تكيه گاه و جان پناه....
....عشق يعني يك تيمم يك نماز.............
........فرا رسيدن ماه عاشقي بر همه ي عاشقان مبارك.................

|
....عشق يعني گم شدن در كوي دوست....
.....عشق يعني هر چه در دل آرزوست..... ....عشق يعني يك تبسم يك نگاه.... ....عشق يعني تكيه گاه و جان پناه.... ....عشق يعني يك تيمم يك نماز............. ........فرا رسيدن ماه عاشقي بر همه ي عاشقان مبارك.................
+ نوشته شده توسط شمیم در سه شنبه 20 شهریور1386 و ساعت
13:52 |
از چه دلتنگ شدی؟!!!! دلخوشی ها کم نیست.....................
+ نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 12 شهریور1386 و ساعت
2:43 |
بازگشت بی حاصل.....
از طلوع برایم بگو....ای که در تاریک ترین شب هایم روشنی را به ارمغان آوردی....ای که حضورت مرا لبریز تمنا می کرد......... در این گوشه ی دنیا ... دور از تو...پنهان از دیدگان مهربانت....چشمی به راهت دوخته شده....قلبی برایت می طپد....و بغضی نفس گیر در گلویی گره خورده.... آه!!!..کجایی که سر بر شانه های صمیمی ات بگذارم...و در پناه تو لرزش بی وقفه وجودم را آرام سازم؟... کجایی تا ببینی...به وسعت همه تنهایی هایم....غم در سینه و اشک در دیده دارم؟....... آن روزها یادش به خیر.... چه قدر اسان دل بستیم!!.....چقدر ساده صمیمی شدیم!!......چه کسی باورش می شد....غزال گریز پا....بی زحمت دام و دانه اسیر تو گردد؟....ولی ای کاش صیاد مهربانی بودی.... اگر بند دل به پایم بسته بودی.....اگر می دانستی تمام دنیا را زیر پا گذاشته بودم...به دنبال پناهگاهی که در آن به آرامش برسم.....اگر می دانستی آرزوی گم شده ام را در دام وجود تو یافته بودم....ایا باز هم میتوانستی...جدا از من و بی من به فرداها بیندیشی؟..... هنوز هم باورم نمی شود.....این چشمان بی تفاوت!!.....این مردمک های بی احساس!!.....آیا همان ها هستند که برق نگاهشان آتش به هستی ام زد؟.... خدایا!!!.....این دست های یخ کرده.....مگر همان دستانی نیستند که در بی برگ و بارترین پاییز ها.....در سرد ترین زمستان ها...بهار را برایم به ارمغان می آوردند؟..... پس چه شد؟....کجایند...لب هایی که نام مرا با شوری وصف ناپذیر فریاد می کردند؟.... ایا این ها همه کابوسی بیش نیست؟.... پاسخی جز آه از سینه ام بیرون نمی آید...... آری..."باز باید ماند......باز باید زیست...باز باید زندگی را با دروغی تازه تر آراست....." و من میدانم که بر میگردی.....چونان گذشته در غروبی سرد و پاییزی..باز هم می آیی....و این بار پشیمان....ولی افسوس!!.... شاید آن روزدیگر کسی در انتظارت نباشد....
+ نوشته شده توسط شمیم در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت
13:38 |
سلام به همه ی دوستان عزیزم....امیدوارم حال همتون خوب باشه...ممنون از محبت همگی و اینکه منو تنها نذاشتین.... هر جا که باشم هیچ وقت فراموشتون نمیکنم...شاد باشید و سربلند..... دوستدار همه ی دل های مهربون شمیم.... این گل ها هم تقدیم به همه ی شما عزیزان
+ نوشته شده توسط شمیم در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت
13:22 |
................
بیا مثل روز اول بشینیم . همه چیزو دوباره با هم بین خودمون ۲ تا تقسیم کنیم..... یادته؟...اول از خاطره هامون شروع کردیم.... همه رو واسه هم گفتیم....شاید این جوری بهتر همدیگه رو می شناختیم....بعدش نوبت به معلوماتمون رسید...هر کدوم هر چی از زندگی فهمیده بود رو رو کرد..... همین جور پیش رفتیم.... نوبت تقسیم قلبامون که شد وضع یه جور دیگه بود.....آخه هر کدوم می خواستیم قلبمون رو دو دستی به اون یکی تقدیم کنیم....این جا آخرش هم کار با تقسیم جور در نیومد ..!!! من که قلبمو با همه ی وجود بهت دادم و در عوض مهربون ترین قلب دنیا رو ازت پاداش گرفتم..... حالا که خیلی وقته نشده ببینمت...حالا که ازم دوری.... حالا میخوام امشب بشینیم باز دوباره هر چی داریم با هم قسمت کنیم.... من یه دنیا دلتنگی دارم...یه کوله بار خستگی.....یه عالمه حرف نگفته...یه سینه فریاد....و...و....و...که تنهایی تحمل کردنشون دیگه واقعا از توانم خارجه.... امشب می خوام اینارو با تو تقسیم کنم.... ----------------- وای...خدا کنه تو مثل من نباشی.... خدا کنه کمتر از من دلتنگ باشی که اگه تو هم مثل من باشی...!!!!!!!!! آره میدونم....آره عزیزم گاهی خیلی خودخواه میشم.....فکر میکنم فقط خودم دلم میگیره.....فقط بغض راه نفس منو می بنده..... می دونم که داری فریاد میزنی...... " بابا چیو میخوای با من قسمت کنی؟؟؟؟؟...خودم یه عالمه از همه ی اینارو دارم...".... و می بینم آره عزیزم حق با توئه..... وقتی کسی که میخوای دلتنگیتو باهاش تقسیم کنی از خودت هم دلتنگ تره اون وقت چی؟؟؟؟!!!!!
...... شمیم.....
+ نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 25 تیر1386 و ساعت
21:41 |
سفر به خیر عزیزم........ امشب دوباره مرا تنها گذاشتی و رفتی .... مثل شش سال قبل که برای اولین بار باید از هم دور می شدیم..آنقدر دور که دیگر نمیشد انتظار دیداری زود هنگام را داشت....... عزیزم این بار باید دلتنگ دنیای کوچکت هم باشم....نوگل زیبای زندگی تو که هنوز طنین خنده های کودکانه اش در گوشم می پیچد..... وقتی هواپیما اوج گرفت و سینه ی آسمان را شکافت تا ما پرواز دوباره ی شما را باور کنیم نمیدانی چه قدر دلتنگت شدم......دو ماه!!...چه زود گذشت و مثل همیشه من بودم و یک دنیا گرفتاری...من و وقت های زیادی که مجبور بودم دور از تو سپری کنم...حدیث تکراری درس و دانشگاه و...و...و... مرا ببخش گلم...مرا ببخش...... به یاد دست خطی افتادم که شش سال قبل وقتی برای اولین بار به اتاق خالی از تو و پر از خاطره هایت قدم گذاشتم نوشته بودم........امشب میخواهم دوباره آن را بنویسم..میدانم به کلبه ی تنهایی ام قدم خواهی گذاشت پس بدان که جایت خیلی خالیست.......خیلی.... ----------------------------------------------------- تقدیم به خواهر عزیزم..... ----------------------------------------------------- همدم شب های تار بی کسی ام.... مونس قلب رنجدیده ام....... عابر لحظه های بی مسافرم....... تجسم تمامی ارزوهایم....... جز تو چه کسی می توانست غم غریب چشمانم را ناگفته بخواند و شادی پنهان سینه ام را نادیده حس کند؟..... تنها تو بودی که لحظه لحظه شب های انتظارم را با من به صبح می رساندی...و قطره قطره اشک های بی کسی ام را در دامانت جای می دادی...... دستان همیشه مهربانت نوازشگر گونه های خیسم بود و شانه های صمیمی ات تکیه گاه خستگی هایم...... عزیزم..باز هم شبی دیگر فرا رسیده...باز هم بغضی سنگین گلویم را می فشارد...... در پهنای اسمان ستاره ای سوسو نمی زند...و صدای پای مسافری در کوچه به گوش نمیرسد.... گلدان همیشه سیراب اتاقت آب از دستان تو می طلبد و قاب زیبای دیوار در جستجوی چشمان همیشه بینایت بر آمده است.... در و دیوار عطر تنت را آرزومندند و زمان فقدانت را ناباورانه در خود فرو می برد.... و همیشه منتظر تو....اینجا...روی صندلی خالی ات نشسته است و از هستی و آفاق این بار تنهای تنها تو را انتظار می کشد...تویی که حضورت می تواند دوباره زانوان خسته او را جان بخشد و گرمی دستانت حس سرد تنهایی اش را در خود ذوب کند...آه چه عبث انتظاری....... کجایی که ببینی چه ناباورانه نبودنت را نظاره گرم و چه دل تنگانه آرزوی دیدارت را دارم...... فدای تو شمیم........
+ نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه 17 تیر1386 و ساعت
0:51 |
نمی دانم چه بگویم و از کجا آغاز کنم؟.... وقتی به تو می اندیشم خاطرم بوی باران و بهار می گیرد....قلبم سریع تر می طپد و شوق زندگی در وجودم بیدار تر می گردد..... عزیز بهتر از جانم....امشب در این سکوت و تنهایی... در این اتاق که تنها صدای ثانیه ها سکوتش را می شکند... باتو خلوت کرده ام....قلمی در دست و کاغذ سپیدی پیش رو دارم..... شاید اولین بار است که به مرور این عشق پرداخته ام....شاید تا امشب به عمق و وسعت این احساس پی نبرده بودم..... تو برای من فراتر از یک تکرار روزانه ای....فراتر از دوست داشتن یک دوست ....یا دلبستگی به یک هم صحبت.... چگونه بگویم؟....خود نیز یارای باورش را ندارم..... آه چسان به قلبم راه یافتی؟.....از کدام زاویه وارد شدی که چنین مشتاقانه پذیرای حضورت شدم؟.... سالها بود که دفتر دل را بسته بودم.....سالها بود از قلبم نپرسیده بودم چه می خواهی؟....از احساسم نپرسیده بودم به دنبال چه هستی؟.... عزیز...ازکدام دیار بودی که چنین غریبانه آشنای تو شدم؟.... پشت کدام لحظه پنهان بودی؟....چه شد که چنین بی قرارت شدم و این چنین پای بندت؟.... امشب جور غریبی به این عشق نگاه میکنم.....میگویند"عشق را آغاز هست..انجام نیست".... چگونه است که من نمیتوانم آغازی برای احساسم بیابم....؟ ----------- گویی تا بوده ام....توبا من بوده ای....آری این عشق با من به هستی قدم گذاشته....در من رشد کرده.....سالها در کنج ذهنم نگهش داشتم....چه شد که تو.....تویی که هرگز گرمی دستانت را حس نکرده ام...هرگز سنگینی نگاهت به رویم پاشیده نشده...از راه رسیدی و یک دنیا تمنایم را پاسخ گفتی؟.... به یکباره یک عمر جستجویم را پایان دادی..... گویی برکه ای باشی در انتهای بیابانی خشک.....گویی مقصدی باشی در پایان مسیری دهشت بار..... فرجامی خوش و شیرین برای لحظه های تردید و چشم به راهی ام...... اکنون سرمست از عطر حضور تو و سرشار از بودنت هستم.... "تو برای من...مثل آن کبوتری که می توانم ادعا کنم...... با صداقت شکوهمند و آسمانیت....در طواف کعبه دلم..... سوی بام هر غریبه پر نمی کشی....."....... شمیم....
+ نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه 10 تیر1386 و ساعت
13:0 |
سلام دوستان..ممنون از محبت همتون...
امروز یه شعر از خودم می نویسم ..به خوبی خودتون ببخشین...ضمنا فردا امتحان دارم دعام کنین...از خستگی اومدم اینجا سر بزنم یه کم انرژی بگیرم... همه تونو دوست دارم... شمیم... ------------------------------------------- چه دلتنگم..... چه دلتنگم....چه بی صبرانه می خواهم در آغوشت بیاسایم... چه غمگینانه چشمانم به راه تست.... دلم می خواست... در آهسته وا می شد... به گوشم می رسید آنگاه... طنین دلنواز گام های استوار تو... دلم می خواست... بی پروا به سویم گام برداری.. مرا آنگونه که... دلهای ما همیشه می خواهد... به بر گیری... و غرق بوسه سازی... دیدگان اشک بارم را... و من...ناباورانه خیره گردم در نگاه تو... که در آن لحظه هم باور نخواهم کرد... به پایان آمده این انتظار تلخ مرگ آور..... -------------------------
+ نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه 3 تیر1386 و ساعت
18:22 |
.....................
كوچه در خلوت تكرار حضورم بي تو... گريه مي كرد كه آن خاطره ها گم شده است...
+ نوشته شده توسط شمیم در پنجشنبه 31 خرداد1386 و ساعت
18:50 |
.....
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران.. رفتم از كوي تو ليكن عقب سر نگران.. ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي.. تو بمان و دگران ..واي به حال دگران...
+ نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه 30 خرداد1386 و ساعت
16:39 |
...
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا.... تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويي....
+ نوشته شده توسط شمیم در سه شنبه 29 خرداد1386 و ساعت
14:47 |
............ فرشته تصمیمش را گرفته بود.
نويسنده : عرفان نظر اهاری منبع : http://masoud7873.blogfa.com/ با تشكر از مسعود عزيز.. + نوشته شده توسط شمیم در سه شنبه 29 خرداد1386 و ساعت
12:45 |
.......دوباره عشق.......
هر كه دلارام ديد از دلش آرام رفت... چشم ندارد خطا هر كه در اين دام رفت...
+ نوشته شده توسط شمیم در شنبه 26 خرداد1386 و ساعت
18:36 |
سلام به همه ی دوستان عزیزم که در این چند روزه به اینجا سر زدن... امیدوارم منو به خاطر تاخیر در قدر دانی از محبتتون ببخشین
سبز باشید و همیشه عاشق شمیم.... ---------------- شعر امشب از خودمه امیدوارم خوشتون بیاد ..البته من بیشتر متن می نویسم ...حالا از اونا هم به تدریج اینجا می نویسم با این امید که همراهم باشین.... ---------------- چه کسی؟!! چه کسی می داند.... پشت دیوار سکوت چه هیاهویی هست؟ یا چه کس می داند هر دلی از تب عشق چه کسی بی تاب است؟... من نگفتم همه را می دانم.... من فقط می گویم.. از خودم اگاهم و دلم می خواهد.. تو هم آگاه شوی.... آری ای دوست بدان... تو بدانی کافیست که من از عالم و از هر چه در آن است... تو را میخواهم تو بمان... گر همگان هم بروند باز تنها نشوم.. " که به دام تو اسیرم ای دوست... و خدا داند و تو از همه هستی خود.... بی تو سیرم ای دوست".......
+ نوشته شده توسط شمیم در پنجشنبه 24 خرداد1386 و ساعت
2:21 |
---
چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم؟!!! خانه اش ويران باد....
+ نوشته شده توسط شمیم در پنجشنبه 17 خرداد1386 و ساعت
18:36 |
سلام دوستان عزيز..وقت همگي به خير....
سر سبز ترين بهار تقديم تو باد... آواز خوش هزار تقديم تو بود... امروز بازم در خدمتتون هستم با يه شعر زيبا...البته اميدوارم شما هم دوست داشته باشيد و از نظر شما هم زيبا و دلنشين باشه....اين شعر از زنده ياد (فريدون مشيري) هست با عنوان (سايه ها)... هر كسي كه خاطره اي از عزيزي داره..هر كسي كه چشم به راهه و هر كسي كه عاشقه حتما اين شعر رو بخونه... شاد باشيد و هميشه عاشق... شميم... ------------------------------- سايه ها در سكوت دلنشين نيمه شب.. مي گذشتيم از ميان كوچه ها راز گويان،هر دو غمگين،هر دو شاد هر دو بوديم از همه عالم جدا تكيه بر بازوي من مي داد گرم شعله ور از سوز خواهش ها تنش لرزشي در جان من مي ريخت نرم.. ناز آن بازو به بازو رفتنش در نگاهش با همه پرهيز و شرم برق ميزد آرزويي دلنشين در دل من با همه افسردگي موج مي زد اشتياقي آتشين زير نور ماه، دور از چشم غير چشم ها بر يكدگر مي دوختيم هر نفس صد راز مي گفتيم و باز در تب ناگفته ها مي سوختيم نسترن ها از سر ديوار ها سر كشيدند از صداي پاي ما ماه مي پاييدمان از روي بام عشق مي جوشيد در رگهاي ما سايه هامان مهربان تر اي دريغ يكدگر را تنگ در بر داشتند تا ميان كوچه اي با صد ملال دست از آغوش هم برداشتند باز هنگام جدايي سر رسيد سينه ها لرزان شد و دلها شكست خنده ها در لرزش لب ها گريخت اشك ها بر روي روياها نشست چشم جان من به ناكامي گريست برق اشكي در نگاه او دويد نسترن ها سر به زير انداختند ماه را ابري به كام خود كشيد تشنه،تنها،خسته جان،آشفته حال در دل شب مي سپردم را خويش تا بگريم در غمش ديوانه وار خلوتي مي خواستم دلخواه خويش... ---------------
+ نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه 16 خرداد1386 و ساعت
13:45 |
الهي....
همه كس كشيده محمل به جناب كبريايت... من و خجلت سجودي كه نكرده ام برايت....
+ نوشته شده توسط شمیم در شنبه 12 خرداد1386 و ساعت
20:52 |
******
سلام دوستان عزيزم..ممنون از همه ي كسايي كه به اينجا سر ميزنن....... ****** امروز ميخوام يه شعري رو كه سالها پيش شنيدم و از بس زيبا بود حفظش كردم واستون بنويسم..دلم مي خواد با تامل بخونيدش..شايد خيلي از ما ناخواسته دل كسي رو شكستيم يا پلي رو پشت سرمون خراب كرديم.....و حالا شايد خوندن اين شعر باعث بشه كمي بيشتر به رفتارمون با دوستان،عزيزان و اطرافيانمون فكر كنيم ...كمي دقيق تر باشيم.... يادمون باشه كه هرگز باعث نشيم چشمي از اشك خيس بشه..هرگز دلي رو نشكنيم چون شايد فرصتي واسه جبران نداشته باشيم..... شعر زيباي (پل هاي شكسته) از هما مير افشار تقديم به همه ي دلهاي مهربون.....
***پل هاي شكسته*** ميرسي از راه روزي با شتاب... خسته و غمديده و افسرده جان ديده مي دوزي به سوي كاج ها.. مي كني پاك از محبت گردشان بشكند جام بلورين سكوت.. از صداي آشناي زنگ در مي هراسد مرغكي بر شاخ بيد.. مي كشد از روي گل پروانه پر منتظر مي ماني آنجا لحظه اي.. تا صداي گرمي آيد كيست كيست؟ زير لب مي نالي آنگه با دريغ.. ديگر آن اميد جانم نيست نيست در فضاي خالي و خاموش و سرد.. برنمي خيزد صداي پاي او پر نمي گيرد شتابان سوي در... گرم و غوغا آفرين بالاي او ديدگانش غرقه در نور صفا.. بر دو چشمانت نمي خندد دگر آن دو بازوي سپيد مرمرين.. راه بر رويت نمي بندد دگر مي نمي ريزد از آن چشمان مست.. گل نمي ريزد به پايت خنده اش بوسه اي ديگر نمي بخشد تو را... آن لب از عطر گل آكنده اش پيش چشمانت همه بگذشته ها.. رنگ مي گيرند و غوغا مي كنند در دلت آن خاطرات غم فزا.. شعله ي اندوه بر پا مي كنند يادت آيد چون به دل غم داشتي... آن دل درد آشنا ديوانه بود تا سحرگاهان كنارت مي نشست.. از همه خلق جهان بيگانه بود... يادت آيد قهر كردن هاي او... در ميان گريه ها خنديدنش زير چشمي بر تو افكندن نگاه.. چون تو مي ديدي نگه دزدينش مشت مي كوبي به در با خشم و درد.. كاين منم در باز كن..در باز كن با سلام و بوسه ها جانم ببخش.. مرغك من سوي در پرواز كن.. نرم بر مي خيزد از سويي نسيم.. زير لب گويي صداي پاي اوست.. رهگذاري نغمه اي سر مي دهد.. كيمياي زندگاني دوست دوست غرق حسرت مي كشي آهي ز دل... كاي دريغا از چه رو آزردمش دوست با من بود و من غافل از او.. چون گلي در دست غم پژمردمش اشك مي غلطد فرو بر چهره ات.. راه برگشتن به رويت بسته است وه چه آسان دادي از كف آنچه بود.. پشت سر پل ها همه بشكسته است!!...
+ نوشته شده توسط شمیم در شنبه 12 خرداد1386 و ساعت
19:28 |
مرگ قو شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد.... فريبنده زاد و فريبا بميرد شب مرگ تنها نشيند به موجي... رود گوشه اي دور و آنجا بميرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب.. كه خود در ميان غزل ها بميرد.. گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا.. كجا عاشقي كرد كانجا بميرد من اين نكته گيرم كه باور نكردم.. نديدم كه قويي به صحرا بميرد چو روزي از آغوش دريا بر آمد... شبي هم در آغوش دريا بميرد تو درياي من بودي آغوش وا كن... كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد.. دكتر حميدي شيرازي
+ نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه 9 خرداد1386 و ساعت
18:20 |
.........
اي كه گفتي عشق را درمان به هجران مي كنند..... كاش مي گفتي كه هجران را چه درمان مي كنند؟....
+ نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 7 خرداد1386 و ساعت
13:57 |
|
|