
نمی دانم چه بگویم و از کجا آغاز کنم؟....
وقتی به تو می اندیشم خاطرم بوی باران و بهار می گیرد....قلبم سریع تر می طپد و شوق زندگی در وجودم بیدار تر می گردد.....
عزیز بهتر از جانم....امشب در این سکوت و تنهایی... در این اتاق که تنها صدای ثانیه ها سکوتش را می شکند... باتو خلوت کرده ام....قلمی در دست و کاغذ سپیدی پیش رو دارم.....
شاید اولین بار است که به مرور این عشق پرداخته ام....شاید تا امشب به عمق و وسعت این احساس پی نبرده بودم.....
تو برای من فراتر از یک تکرار روزانه ای....فراتر از دوست داشتن یک دوست ....یا دلبستگی به یک هم صحبت....
چگونه بگویم؟....خود نیز یارای باورش را ندارم.....
آه چسان به قلبم راه یافتی؟.....از کدام زاویه وارد شدی که چنین مشتاقانه پذیرای حضورت شدم؟....
سالها بود که دفتر دل را بسته بودم.....سالها بود از قلبم نپرسیده بودم چه می خواهی؟....از احساسم نپرسیده بودم به دنبال چه هستی؟....
عزیز...ازکدام دیار بودی که چنین غریبانه آشنای تو شدم؟....
پشت کدام لحظه پنهان بودی؟....چه شد که چنین بی قرارت شدم و این چنین پای بندت؟....
امشب جور غریبی به این عشق نگاه میکنم.....میگویند"عشق را آغاز هست..انجام نیست"....
چگونه است که من نمیتوانم آغازی برای احساسم بیابم....؟
-----------
گویی تا بوده ام....توبا من بوده ای....آری این عشق با من به هستی قدم گذاشته....در من رشد
کرده.....سالها در کنج ذهنم نگهش داشتم....چه شد که تو.....تویی که هرگز گرمی دستانت را حس نکرده
ام...هرگز سنگینی نگاهت به رویم پاشیده نشده...از راه رسیدی و یک دنیا تمنایم را پاسخ گفتی؟....
به یکباره یک عمر جستجویم را پایان دادی.....
گویی برکه ای باشی در انتهای بیابانی خشک.....گویی مقصدی باشی در پایان مسیری دهشت بار.....
فرجامی خوش و شیرین برای لحظه های تردید و چشم به راهی ام......
اکنون سرمست از عطر حضور تو و سرشار از بودنت هستم....
"تو برای من...مثل آن کبوتری که می توانم ادعا کنم......
با صداقت شکوهمند و آسمانیت....در طواف کعبه دلم.....
سوی بام هر غریبه پر نمی کشی.....".......
شمیم....

