سر سبز ترين بهار تقديم تو باد... آواز خوش هزار تقديم تو بود...
امروز بازم در خدمتتون هستم با يه شعر زيبا...البته اميدوارم شما هم دوست داشته باشيد و از نظر شما هم زيبا و دلنشين باشه....اين شعر از زنده ياد (فريدون مشيري) هست با عنوان (سايه ها)...
هر كسي كه خاطره اي از عزيزي داره..هر كسي كه چشم به راهه و هر كسي كه عاشقه حتما اين شعر رو بخونه...
شاد باشيد و هميشه عاشق... شميم...
-------------------------------
سايه ها
در سكوت دلنشين نيمه شب.. مي گذشتيم از ميان كوچه ها
راز گويان،هر دو غمگين،هر دو شاد هر دو بوديم از همه عالم جدا
تكيه بر بازوي من مي داد گرم شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشي در جان من مي ريخت نرم.. ناز آن بازو به بازو رفتنش
در نگاهش با همه پرهيز و شرم برق ميزد آرزويي دلنشين
در دل من با همه افسردگي موج مي زد اشتياقي آتشين
زير نور ماه، دور از چشم غير چشم ها بر يكدگر مي دوختيم
هر نفس صد راز مي گفتيم و باز در تب ناگفته ها مي سوختيم
نسترن ها از سر ديوار ها سر كشيدند از صداي پاي ما
ماه مي پاييدمان از روي بام عشق مي جوشيد در رگهاي ما
سايه هامان مهربان تر اي دريغ يكدگر را تنگ در بر داشتند
تا ميان كوچه اي با صد ملال دست از آغوش هم برداشتند
باز هنگام جدايي سر رسيد سينه ها لرزان شد و دلها شكست
خنده ها در لرزش لب ها گريخت اشك ها بر روي روياها نشست
چشم جان من به ناكامي گريست برق اشكي در نگاه او دويد
نسترن ها سر به زير انداختند ماه را ابري به كام خود كشيد
تشنه،تنها،خسته جان،آشفته حال در دل شب مي سپردم را خويش
تا بگريم در غمش ديوانه وار خلوتي مي خواستم دلخواه خويش...
---------------

